پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

تولد پانیذ در بیمارستان رضوی

  این وبلاگو من در تاریخ ١٦ مرداد نوشتم اگر میبینی تاریخش با تاریخ کامپیوتر فرق می کنه برای اینه که گه گاهی چیزی یادم می آید و به آن اضافه می کنم .مامان نازی   وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ       سلام عزیزم . میدونم که خیلی دیر به فکر افتادم این کار رو بکنم این رو هم چند وقت پیش تو اینترنت فضولی کردم تا فهمیدم چنین کاری رو میشه انجام داد . اما اشکال نداره ماهی رو هر وقت از اآب بگیری تازه است . سعی می کنم از اول شروع کنم : تو در ١٤ دی ١٣٨٩ ساعت ٠٢:٣٠ دقیقه با دنیا آمدی وزنت ٣کیلو ٨١٠ گرم و قدت ٥١ سانت بود و دو ه...
23 آذر 1391

خدا از ما چی میخواد؟!

خدا از ما چی میخواد؟!   شبي از شب ها، شاگردي در حال عبادت و تضرع وگريه و زاري بود. در همين حال مدتي گذشت، تا آن که استاد خود را، بالاي سرش ديد، که با تعجب و حيرت؛ او را، نظاره مي کند ! استاد پرسيد : براي چه اين همه ابراز ناراحتي و گريه و زاري مي کني؟ شاگرد گفت : براي طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداري از لطف خداوند! استاد گفت : سوالي مي پرسم، پاسخ ده؟ شاگرد گفت : با کمال ميل؛ استاد. استاد گفت : اگر مرغي را، پروش دهي، هدف تو از پرورشِ آن چيست؟ شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ براي آن که از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم. استاد گفت: اگر آن مرغ، برايت گريه و زاري کند، آيا از تصميم خود، منصرف خواهي شد؟ شاگردگفت...
23 آذر 1391

باز هم بی بهانه

      دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم از بس این کلمه رو بهت گفتم تو هم وقتی من بیکار میشینم و باهات بازی می کنم منو در آغوش می گیری و می بوسی به من میگی دوست دارم عشق منی تو این زبون ریختنات منو دیوونه کرده . بازم می گم : دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ...
22 آذر 1391

کلمه جدید

 پانیذ به کلمات تنگلیسیش اضافه شد: تا چند وقت پیش این کلمات رو میگفت :ببر - سیب - سلام - عسل -توپ و بابا  و حالا اینها هم بهش اضافه شده: پیشی -مامان - و به فارسی هم می تونه بگه : آ مثل آسمان - ب مثل بابا - ی مثل یاسین البته به زبان پانیذ میشه دادین - م مثل محمد رضا - خ مثل خاله معصومه که باز هم به زبان پانیذ میشه آله منونه.    عاشق حرف زدنتم امید من
22 آذر 1391

اشتباهات املایی

از دست تو دختر : دیروز خاله معصومه به من گفت که تو نوشتنم چند جایی رو اشتباه نوشتم ........................ اونا که نمی دونن من وقتی میشینم پای کامپیوتر یک عدد نی نی کوچولو شیطون هم به من آویزونه و به سختی مینویسم اگه صحنه نوشتن منو ببینن به من حق میدن . اشتباهاتم رو پیدا کردو و چند جایی رو درست کردم ولی دیدم تاریخ تایپ تغییر می کنه واسه همین بقیه رو درست نکردم .
9 آذر 1391

شمردن

انگشتای دستت رو اونقدر قشنگ می شمری که دلم می خواد بخورمت جیگر مامان الهی مامان قربون اون دستای کوچولوت بشه.   ...
7 آذر 1391

یک هفته پر از سختی

درست بعد از عید غدیر پانیذ عزیز من بیمار شد تا شنبه یک هفته بیماری سخت اسحال و استفراق اومده بود سراغ دختر من هر کاری که فکر کنی عزیزم برات کردم ولی انگار این ویروس نمی خواست بره تا اینکه روز جمعه با بابا مسعود رفتیم بیمارستان دکتر شیخ تا شاید فایده ای داشته باشد دکتر که معاینه کرد گفت ویروسه نگران نباشید اما برای اطمینان بیشتر یک آزمایش برات نوشت آزمایشو که دادی برای گرفتن جوابش سه ساعتی الاف بودیم گفتیم بریم نهار بخوریم و بعد بییاییم جواب رو بگیریم ولی اینقدر که تو تو ماشین جیغ میزدی برای یک لحظه حواسمون پرت شد و یک تصادف وحشتناکی کردیم که تا حالا تو عمرم ندیده بودم ولی به خیر گذشت فقط صدمه مالی دیدیم  و هیچ کس کاری نشد ...
7 آذر 1391