پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

در پناه خدا باش عزیزم

در پناه خدا باشی عزیزم برات آیت الکرسی می خونیم تاخداوند از شر تمام بدیها حفظت کند   بسم الله الرحمن الرحیم اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ* لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ ب...
27 آذر 1391

دوستای وبلاگی پانیذ

سلام عزیزای من دوست دارم همه کسانی که پانیذ جون رو لینک کردن تو این قسمت برام پیام بذارن تا من هم با آنها آشنا شوم و آنها رو لینک کنم . ممنوووووووووووووووووون ...
25 آذر 1391

یاد دوران کودکی مامان و بابا

خاطرات کودکی خاطرات کودکی خاطرات کودکی   خاطرات کودکی خاطرات کودکی خاطرات کودکی   کارتونهای کودکی     جنگل سبز لوک خوش شانس خانواده ی دکتر ارنست مورچه و مورچه خوار مسافر کوچولو ...
25 آذر 1391

گنجشگک اشي مشي

    گنجشگک اشي مشي از قصه ها بيرون بيا برلب بوم ما نشين بپر بالا تو آسمون بگو به ابر مهربون که چشم پر اشکي داره بياد به شهر تشنمون بارون شر شربباره ببين هواي شهر ما تو چنگ دود اسير شده بگو به باد با لشکرش بياد که خيلي دير شده گنجشگک اشي مشي بخون بگوش آدما کاري کنم که شهرمون بمونه سبز و با صفا ...
24 آذر 1391

کودکت را ببوس

(علیه سلام) در نگاه اهل سنت نشانه های ظهور در قران » کودکت را ببوس در یکی از روزهای شکوه و شوکت مدینه، رسول بزرگوار اسلام در مسجد نشسته بودند و اصحاب گرداگرد ایشان را گرفته بودند و هریک به تناسب حال و مقام معنوی خویش سعی در بهره‌گیری از این خوان گستردة نعمت الهی را داشتند. در همان هنگام حضرت پیامبر مشاهده کردند که نوه‌های خردسال ایشان حسن و حسین وارد مسجد شدند.   ... پس بی‌توجه به آداب و رسومی که عامة مردم برای بزرگان خویش تصور می‌کردند از جا برخاستند و برای آن‌ دو آغوش گشودند. دو کودک خردسال نیز از این توجه پدربزرگ غرق شادی و سرور بودند. سپس یکی طرف راست پ...
24 آذر 1391

این متن را جدی بگیریم .. قدر مادرانتان را بدانید :

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمان...
24 آذر 1391

من رفتني ام!

. اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفت...
24 آذر 1391