پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

قصه شنگول و منگول از زبون پانیذ

یتی بود یتی بود.  یک گوگه بود .... ببعی اولده بود  دل دردبود .  تودلش ننگ ییختن. لفت اوتاد تو تاه  اونش تو باچه بود ترجمه قصه (یکی بود یکی نبود یک گرگه بود که ببعی خورده بود تو دلش سنگ ریخته بودن . دلش درد می کرد رفت از تو چاه آب بخوره افتاد تو چاه ) بعدشم میگی تب بیبیر یعنی (شب به خیر ) الاهییییییییییییییییییییییییییییی مامان فدات بشهههههههههههههههههه غزیز دلم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارمممممممممم ...
27 آبان 1391

محرم

امشب شب اول محرمه و من هم از همه نی نی وبلاگی های عزیز التماس دعا دارم       ماه خون و خروش و ماتم شد / ماه خون خدا محرم شد قدسیان سوگوار و محزونند / همه هستی سیه پوش عزاست کوچه کوچه دلم پر از غوغاست / هر طرف خیمه عزا بر پاست ...
26 آبان 1391

شب اول محرم

السلام و علیک یا ابا عبدالله قیامت بی حسین غوغا ندارد شفاعت بی حسین معنا ندارد حسینی باش که در محشر نگویند چرا پرونده ات امضاء ندارد ...
26 آبان 1391