پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

امتحان سخت

آهو مادر بود، مثل همه‌ی مادرها. آهو دلش برای بره‌اش می تپید، مثل همه‌ی مادرها. خدا می‌خواست آهو را امتحان کند، دستش را گذاشت روی عزیزترین هدیه اش. و امتحان سخت زندگیش آغاز شد. آهو دید تاب نمی آورد.به یاد مهربانی تو افتاد. با مهربانی تو سختی امتحان آهو شیرین شد. کار تمام شد . بعد از آهو مادران زیادی آمده اند. بعد از آهو مادران زیادی امتحان شده اند. اما هنوز که هنوز است چشم مادران به ضمانت توست وقتی امتحان های سخت عالم آغاز می شود.                    ...
27 آذر 1391

بخاطر خدا پرستش کن...

خدا را بخاطر خدا پرستش کن نه بخاطر آدمها و اسطوره هایت،  این روزها ؛ داستان تلخیست داستان مردی که،  ایمانش به خداوند را به انسان دیگری گره زده است وقتی چنین می شود سقوط او به سقوط ـش منجر می شود . .. به همین سادگی و تمام... ...
27 آذر 1391

صبورانه در انتظار زمان...

صبورانه در انتظار زمان بمان؛ هر چیز در زمان خودش رخ می دهد؛ باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند؛ درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند ...! ...
27 آذر 1391

دختر که باشی

دختر که باشی نفس بابایی لوس ِ بابایی عزیز دردونه بابایی حتی اگر بهت نگه دستت رو میذاره روی چشماشو میگه : این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی خلاصه دختر یک کلوم نفس باباست...   ...
27 آذر 1391

خدایی کن؛ مادر خوب

نگاه کن به کوچکی و بی پناهی و نیازهای لحظه به لحظه اش. که دمی تو را از خود غافل نمی خواهد و نمی تواند ببیند. هیچ کسی را در دنیا نمی شناسد جز تو. با هیچ کس پیوندی ندارد جز تو. ... به هیچ کس امید نمی بندد جز تو. به هیچ کس آرام نمی گیرد جز تو. فقط و فقط تو را می شناسد و تو را می خواهد. عجیت "یکّه شناس" است. اوج نیاز و بیچارگی اش را حسّ?می کنی؟ اوج قدرت و حیات خودت را درک می کنی؟ اگر او را محروم کنی، چه کسی او را می پرورد؟ و تو... که خود او را آورده ای و خواسته ای و دوست داشته ای؛ می شود محرومش کنی؟ می شود کنارش نباشی و نمانی؟ آن هم زمانی که نیاز و تکیه گاه و امید او، فقط و فقط تویی! تجربه ی خدا بودن، اله بودن...
27 آذر 1391