پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

بدون عنوان

  من دلم می خواهد،بنویسم از عشق قلمم باش و بگو دل هر پاره ی کاغذ تنگ است بنویس: دل هر شیشه مه روی زمینی سنگ است   ...
9 تير 1392

جملات کوتاه

تنها و ظیفه تو در زندگی      این باش د:                        با خودت رو راست باش.. ........................................................................................................   بعضی ترانه‌ها را می توان بارها و بارها گوش داد بعضی انسان‌ها را می‌توان بارها و بارها دوست داشت ! ایلهان برک   ......................................................................................................   قدر آدمها...
9 تير 1392

جمله های کوتاه!!

    ١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١ بابا جون، من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت، بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد ! بابالنگ دراز جین وبستر    ١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١١ گفت خیلی میترسم، گفتم چرا ؟ گفت چون از ته دل خوشحالم... این جور خوشحالی ترسناک است…پرسیدم آخر چرا و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! بادبادک باز خالد حسینی   ١١١١١١١١١١...
8 تير 1392

......

هرگز چیزی که باعث لبخند تو میشود را فراموش نمیکنم . ...
7 تير 1392

امید من

من تو رو از پري دريا گرفتم تو رو از عطر خوش گلها گرفتم   در جواب اون همه دعا و خواهش هديه اي هستي که از خدا گرفتم   اي همه شيريني رويا . تو رو من از نسيم اونور ابرا گرفتم   خوش آمدي به خانه دل خوش آمدي . خوش آمدي   باغ از تو شد ويرانه دل خوش آمدي . خوش آمدي   خوش آمدي... روز تولد تو ستاره ها دميدن   پرستوهاي عاشق به خونشون رسيدن روز تولد تو بخت من از راه رسيد   نيمه جوني . جون گرفت . تشنه . به دريا رسيد تکرار حرفاي مني مثل سرود زندگي   عشقت شده براي من . بود و نبود زندگي خوش آمدي به خانه دل   خوش آمدي ...
2 تير 1392

و اما مادر

      گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت / شبها بر گهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت / لبخند نهاد بر لب من، بر غنچه گل شکفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت / پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست     مــــــــــــــــــادر يعني وقتی از شیمی درمانیش برگشت، غذایی که پسرش هوس کرده بود رو درست کرد                   خدا کنه اغوش گرم مادر هی...
2 تير 1392