پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

باز هم یک کلمه جدید

امروز که با بابا حسین رفته بودیم بیرون تو ماشین یادم رفت سویی شرتت را در بیاورم بعد از یک ساعتی که نشسته بودیم یکدفعه گفتی پوتم پوتم ......... اول فکر کردم که شاید پشتت به جایی خورده و درد میکنه ولی بعد از چند ثانیه دیدن حرکات تو فهمیدم که می گی پختم گرمت شده بودو خیس عرق بودی که به من می گفتی پوتم یعنی (پختم ) الاهی مامان قربون اون حرف زدنت بشه . و باز هم میگم عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتممممممممممممممممممممممممم دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ...
26 مهر 1391

گالری عکس

      هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست…         گاهــی فکـر میکنم کــار تـــو “ســـــخــــت تر” از مـــن است !! مـن یـــــک دنـــیا دوستت دارم … و تو زیر بـار این هم ــــه عشـــــق قــــد خـم نمیکنی …                                  اولین سفر پانیذ  به شمال در ٥ ماهگی این هم قیافه پانیذ در حال نگاه کردن به دریا ...
25 مهر 1391

شعرای کودکانه

  توپولویم توپولو ٬صورتم مثل هلو٬چشم و ابروم سیاهه٬قد و بالام کوتاهه٬ مامان خوبی دارم٬ میشینه توی خونه٬میدوزه دونه دونه٬کت و شلوار منو٬پیرهن چین دار منو٬میپوشم خوشگل میشم مثل یه دسته گل میشم     ************************       خرگوش من چه نازه گوشاش چقد درازه مثل بخاری گرمه چه خوشگل و چه نرمه دستاشو پیش میاره به روی هم میزاره میخوره برگ کاهو میپره مثل آهو   ==============================  عروسک قشنگ من قرمز پوشیده٬ تورختخواب مخمل آبیش خوابیده٬یه روز مامان رفته بازار اونو خریده٬ قشنگ تر از عروسکم هیچکس...
24 مهر 1391

کعبه

اگر مغناطيسي باشد که دلها را جذب کند   اگر مرکزيتي باشد که جهت گيريها و حرکت ها را محور باشد اگر نشانه اي باشد که براي وحدتها و اشنائيها ، رمز و کليد باشد همين کعبه است...   به کعبه رفتم و ز انجا ، هواي کوي تو کردم جمال کعبه تماشا به ياد روي تو کردم شعار کعبه چو ديدم سياه ، دست تمنا دراز جانب شعر سياه موي تو کردم چو حلقه در کعبه به صد نياز گرفتم دعاي حلقه گيسوي مشکبوي تو کردم نهاده خلق حرم سوي کعبه روي عبادت من از ميان همه روي دل به سوي تو کردم طواف و سعي که کردم به جستجوي تو کردم مرا به هيچ مقامي نبود ، غير تو نامي به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته ، گفتگوي تو ک...
22 مهر 1391

صحبت

دیگه عزیز مامان چند روزه که جمله میگه . وای که از شنیدن حرفات جون میگیرم و خوشحال می شم . شیرتو که می خوری و تموم میشه رو تو می کنی به منو می گی همشو اودم یعنی همشو خوردم. وقتی می خوای نقاشی بکشی به من می گی مداننی بیدیه من یعنی مداد رنگی بده من. دیشبم که با عمه ملیحه و سارا جون رفته بودیم بیرون برات یک کتاب داستان خریدم اینقدر این کتابو قشنگ گرفته بقودی دستت و می خوندی و راه می رفتی که تو خیابون همه به تو نگاه می کردن نمی دونم این کارای شما بچه ها از کجای مغزتون در می یاد ؟     د ...
21 مهر 1391

اسباب بازی

من مامانم یا اسباب بازی این همه اسباب بازی داری باز هم از سرو کول من می ری بالا. خدااااااااااااااااااااااااااا از دست این گوگول چی کار کنم . تو رو خدا یکم بذار منم نفس بکشم به اندازه تمام زندگیم بازی کردم . بچه بدی هم نیستی که دعوات کنم . شیطونیی هم نداری کارت فقط بازی کردنه اونم با من . وقتی مامان اسباب بازی می شود     ...
20 مهر 1391

سالگرد ازدواج

    ١١ مهر و سالگرد ازدواج منو بابایی . یکی از بهترین روزهای زندگیمون .   ولی اینقدر درگیر کارهامون بودیم که یادمون رفته بود امروز یادم اومد . برای اولین بار بود که فراموش کردیم چون مشغله فکری زیاد داشتیم . امیدوارم اولین و آخرین بار باشه که فراموش کردیم . ...
19 مهر 1391

روز جهانی کودک

  کوچولوی ٢١ ماهه مامان روزت مبارک   همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او   ...
17 مهر 1391

من تو او

من تو او من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم  تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي  او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا  من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم  تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود  او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت  معلم گفته بود انشا بنويسيد  موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت  من نوشته بودم علم بهتر است  مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد  تو نوشته بودي علم بهتر است  شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي  او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود  خودکارش روز قبل تمام شده بود&...
17 مهر 1391