پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

اردکهای پانیذ

هفته پیش بابامسعود برای دختری اردک خرید تا به حال اینقدر حیجان تو چشمای تو ندیده بودم عشقم هر جا که میرفتیم دوست داشتی که این سه اردک کوچک رو هم با خودت بیاری و من هم به سختی می تونستم که تو رو راضی کنم که با اردک نمیشه جایی رفت . امروز صبح هم ساعت شش صبح از خواب بیدار شدی که ببرمت پیش اردکا . فقط اردک بازی نکرده بودم که اونم به لطف شما کردم
1 تير 1392

پروژه پوشک

این پروژه هم تموم شد . آخ جون بالاخره موفق شدم . هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .
17 خرداد 1392

حرفهای تازه

دیروز داشتیم میرفتیم پارک که دیدم داری میلنگی وبه من می گی پام درد میکنه اولش ترسیدم گفتم چی شده مامان جون تو هم بدون هیچ مکثی گفتی ترم پامو نزدم پام درد میتونه (کرم پامو نزدم پام درد میکنه ). نمیدونستم چی بگم فقط محکم تو بغلم فشارت دادم و یک بوس آبدار کردمت دلم خنک شد . شبش هم که خونه باباجون بودیم و اونها مهمون داشتن روتو کردی به نی نی مهمونشون و دوتا کیلیبس دادی به اونو گفتی بیا منو آرامش کن (بیا منو آرایش کن) یه چیزی شنیده بودی. عاشقتم عاشق سخن گفتنت و نازو ادات . یه دنیا دوستت دارم  . اینقدر این کلمه رو موقع شیر دادن پوشک عوض کردن غذا دادن و ................... تکرار کردم که تو هم این کلمه رو دایم به من میگی و من هم ...
3 خرداد 1392

روزت مبارک

بابایی روزت مبارک. شب قبل به مناسبت روز پدر مهمون مامانی شام رفتیم بیرون و تو بعد از مدتها هم گوشت خوردی و هم مرغ و من و بابایی رو خوشحال کردی . امید وارم که این گوشت خوردن تو لحظه ای نباشه و باز هم تکرار بشه . دوستت دارم عزیزم . ...
3 خرداد 1392

غیبت مامان نازی

سلاممممممممممممممممممممم بعد از چندروز غیبت من اومدم . چند روز میشه که تلفن خونه مشکل داره و من نمیتونستم با اینترنت کار کنم .منم که معتاد به اینترنت خیلی سخت گذشت ولی دیگه چاره ای نبود .
3 خرداد 1392

برق سه فاض

اگه می بینین که متن قبلم ناقص مونده به خاطر جیق ناگهانی پانیذ که تو خواب کشید و من هم دیگه یادم رفت که چی می خواستم بنویسم .
9 ارديبهشت 1392

دور از پدر

دوروزه که بابا مسعود برای ماموریت رفته تهران و تو از دوری بابایی تب کردی نمیدونم چی کار کنم ...... عزیزم گلکم یک روز دیگه اگه دوری بابایی رو تحمل کنی  باباجون میاد و دل تنگیت تموم میشه . هر وقت بت
8 ارديبهشت 1392

پروژه ها

اول : پستونک دوم : میمی و حالا اتاق نینی :  پنج روزی میشه که دختر گلم تو اتاقش و جدا از مامان و بابا می خوابه اول فکر میکردم سخته ولی حالا میگم که اشتباه می کردم اگه آهسته و بدون هیچ جبری هر کاری رو شروع کنی سختی نداره . مرحله بعدی هم گرفتن پوشک امیدوارم موفق بشم اونم با وسواسی که من دارم . کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک این باید خیلی سخت باشه تصورش هم سخته چه برسه انجامش ولی راهیه که باید رفت .امیدوارم که به زودی موفق بشم .
2 ارديبهشت 1392