پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

کعبه

اگر مغناطيسي باشد که دلها را جذب کند   اگر مرکزيتي باشد که جهت گيريها و حرکت ها را محور باشد اگر نشانه اي باشد که براي وحدتها و اشنائيها ، رمز و کليد باشد همين کعبه است...   به کعبه رفتم و ز انجا ، هواي کوي تو کردم جمال کعبه تماشا به ياد روي تو کردم شعار کعبه چو ديدم سياه ، دست تمنا دراز جانب شعر سياه موي تو کردم چو حلقه در کعبه به صد نياز گرفتم دعاي حلقه گيسوي مشکبوي تو کردم نهاده خلق حرم سوي کعبه روي عبادت من از ميان همه روي دل به سوي تو کردم طواف و سعي که کردم به جستجوي تو کردم مرا به هيچ مقامي نبود ، غير تو نامي به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته ، گفتگوي تو ک...
22 مهر 1391

صحبت

دیگه عزیز مامان چند روزه که جمله میگه . وای که از شنیدن حرفات جون میگیرم و خوشحال می شم . شیرتو که می خوری و تموم میشه رو تو می کنی به منو می گی همشو اودم یعنی همشو خوردم. وقتی می خوای نقاشی بکشی به من می گی مداننی بیدیه من یعنی مداد رنگی بده من. دیشبم که با عمه ملیحه و سارا جون رفته بودیم بیرون برات یک کتاب داستان خریدم اینقدر این کتابو قشنگ گرفته بقودی دستت و می خوندی و راه می رفتی که تو خیابون همه به تو نگاه می کردن نمی دونم این کارای شما بچه ها از کجای مغزتون در می یاد ؟     د ...
21 مهر 1391

اسباب بازی

من مامانم یا اسباب بازی این همه اسباب بازی داری باز هم از سرو کول من می ری بالا. خدااااااااااااااااااااااااااا از دست این گوگول چی کار کنم . تو رو خدا یکم بذار منم نفس بکشم به اندازه تمام زندگیم بازی کردم . بچه بدی هم نیستی که دعوات کنم . شیطونیی هم نداری کارت فقط بازی کردنه اونم با من . وقتی مامان اسباب بازی می شود     ...
20 مهر 1391

سالگرد ازدواج

    ١١ مهر و سالگرد ازدواج منو بابایی . یکی از بهترین روزهای زندگیمون .   ولی اینقدر درگیر کارهامون بودیم که یادمون رفته بود امروز یادم اومد . برای اولین بار بود که فراموش کردیم چون مشغله فکری زیاد داشتیم . امیدوارم اولین و آخرین بار باشه که فراموش کردیم . ...
19 مهر 1391

روز جهانی کودک

  کوچولوی ٢١ ماهه مامان روزت مبارک   همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او   ...
17 مهر 1391

من تو او

من تو او من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم  تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي  او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا  من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم  تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود  او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت  معلم گفته بود انشا بنويسيد  موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت  من نوشته بودم علم بهتر است  مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد  تو نوشته بودي علم بهتر است  شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي  او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود  خودکارش روز قبل تمام شده بود&...
17 مهر 1391

یادت باشد

  فرشته منیادت باشد                   یادت باشد که همیشه دستی را بگیری و به همنوعت کمک کنی         ...
16 مهر 1391

حرف جدید

  حرف جدید پانیذ : من پای کامپیوتر بودم و تو تو تختت داشتی بازی میکردی که یکدفه به من گفتی ببیوم (ببینم ) خیلی خوشحال شدم و خندیدم .  خوب کلمه های جدیدی به دیکشنری پانیذ داشت اضافه میشد  (اخه دخترم دیگه داره بزرگ میشه )                               ...
16 مهر 1391