پانیذ پانیذ ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پانیذ مامان

امروز بعد از سالها دوباره تصمیم گرفتم بیام سراغ وبلاگ پانیذ جون امیدوارم بتونم ادامه بدم

پانیذ و دیدن فیلم به دنیا اومدنش

چه اشتباهی کردم که این فیلم رو به تو نشون دادم . از اول فیلم غصه خوردی و گریه کردی تا آخر فیلم داشتم خفه میشدم . نمیگذاشتی که خاموشش کنم در هر صورت گریه می کردی و ناراحت خودت بودی که چرا صورتم کثیفه . چرا من تنهام . بغلم کن . منو بدین به مامانم . وقتی هم منو بیهوش دیدی ناراحت بودی که چرا من مریضم چرا چشمامو چسب زدن و ................ بالاخره با هزار ترفند و کلک فیلم رو پنهان کردم و دیگه  راحت شدم
23 فروردين 1392

شعر علی کوچولو از زبان پانیذ

چند روزیه که تو از شعر علی کوچولو خوشت اومده ومن باید داِئم برات بخونم بعضی وقتها هم خودتم با من می خونی : علی کوکوکو این مرد کوتت اینم باباشه یفته به جپه اودا با همیاش علي كوچولو یادش بخیر چون خودم هم او زمان این کارتون رو خیلی دوست داشتم . ...
23 فروردين 1392

عکسای تولد دختری

بالاخره موفق شدم عکساتو تو وبت بگذارم این چند وقت خیلی درگیر کارهام بودم اما بازم اشکال نداره مهم اینه که این کار انجام شد ...
14 فروردين 1392

سال نو مبارک

         بوی   عیدی، بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ با اینا زمستونو سر می کنم یا اینا خستگیمو در می کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم یا اینا خستگیمو در می کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر می کنم یا اینا خستگیمو در می کنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم یا اینا خستگیمو در می کنم بوی باغچه...
1 فروردين 1392

زمستان

اینم عکسهایی از زمستون که یواش یواش داره میره و می خواد جاشو به بهار بده. ما که امسال از زمستون چیزی نفهمیدیم. این عکسها رو هم از وبلاگهای دیگه گرفتم فقط برای اینکه این صفحه بوی زمستون بده ...
4 اسفند 1391